با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
قدمگاه
به هر دور كه رفته باشم
بازمي گردم به قدمگاه تو
رو به راه تو
دارد از آب و گل در مي آيد پايم
با سر به هوائي ِ تو بردن
نفسم به جا آمده
از اين سر بالائي ِ عميق
اين مسير را بايد شانه به شانه رفت ، به راه و بي راه ِ رود ، تا سر بلند شدن رو به دريا
اگر با دستهاي ديگران رفته بودي
از راه سرسبز برگ و پولك
در خيال غلت به گلبرگ ها و شبنم
اما به راه من
بياباني ست در به در
در انتهايش اما دري ست
كه از باز شدنش
نور تاب ديدن را مي گيرد
بر شانه ام بگذار و برندار دستت را به همراهي ام
بر شانه ام بگذار و بر دار هر چه سنگيني ِ تنهايي
تنهايي به جايي و كجايي نمي رسد تني
جاده در چشمهاي تو مي رود
و مي روم
به راه راست آغوشت :
صداي خنده از جاده هاي جهان مي آيد
صداي شادي مردي
كه به شوق آمده
از جاده
كه مقصد تمام خانه هاست
از تو
با دستهاي به استقبالت
كه فاصله برداشته
از هر چه دور و نزديك
با دل دريا
براي همراهي راه
نوشته ی حامد شكوري

