تبليغاتX
شعر تهران پارس
 

   ترانه اي از

  فواد گودرزي :

 

                             فواد گودرزي

 

   نفس نفس صدتا نفس تموم زندگي قفس

   يه گوله آتيشه دلم خاكستري مي شه دلم

   يه غنچه ي وا نشده حرفاي پيدا نشده

   مي گن هوا بارونيه اما نمي خواد بباره

چي تو دلم زندونيه كه حرفاي تازه داره

 

نفس نفس صدتا نفس

تموم زندگي قفس

 

يكي نبود يكي نبود گذشتيم از بود و نبود

يه ده بود و يه كدخدا نه يك خدا صدا خدا

يه عالمه جن و پري طلا و جنگ زرگري

 

مي گن تو جنگ زرگري صدا يه جور غنيمته

هر كي هوار نمي زنه به چشمشون بي غيرته

مي گن تو جنگ زرگري عروسكا پهلوونن

يه خيمه شباز بزرگ و پادشاشون مي دونن

مي گن تو جنگ زرگري ببر و پلنگا مي ميرن

سوسكاي توي  ِ انباري جاي اونا رو مي گيرن

مي گن تو جنگ زرگري ترانه معنا نداره

آدمي كه داد نزنه جائي تو فردا نداره

 

 

شب كه مي شه تو ده ما فقط شغالا مي مونن

وقت خروس خون كه مي شه فقط كلاغا مي خونن

شب كه مي شه تو ده ما هر كي يه جور جار مي زنه

اون كسي كه كم مياره صبح خودشو دار مي زنه

 

صدا صدا صداي من

صدا شده خداي من

هرچي كه تو گوش من صداي پتك و آهنه

آي پهلونا كجائين چرا فقط تو رويايين

حيفه اگه حروم بشين قصه ي ناتموم بشين

دستاي رستم باهاتون قرصه هنوزم پاهاتون

مياين يه روزي مي دونم قصه هاتونو مي خونم

شهرو چراغون مي كنين سوسكا رو داغون مي كنين

شبا تو كوچه مي مونين يه شب مهتاب مي خونين

 

 

 

 

 

 

 

  گابريل گارسيا ماركز

   تقدیم به : چه گوآرا

 

    چه گوآرآ

  

  و مرد افتاده بود

  يكى آواز داد: دلاور برخيز!
  و مرد همچنان افتاده بود.

  دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
  و مرد همچنان افتاده بود.

  ده‏ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
  و مرد همچنان افتاده بود.
  هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
  و مرد همچنان افتاده بود.

  تمامى ِ آن سرزمينيان گردآمده ، اشك‏ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!
  و مرد به‏پاى خاست
  نخستين كس را بوسه‏يى داد
  و گام در راه نهاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حامد شكوري در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 18:38 |