ای خدا این وصل را هجران مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن بر درختی کآشیان مرغ توست جمع و شمع خویش را برهم مزن گر چه دزدان خصم روز روشنند کعبه اقبال این حلقه است و بس این طناب خیمه را برهم مزن نیست در عالم ز هجران تلختر
سرخوشان عشق را نالان مکنقصد این مستان و این بستان مکنخلق را مسکین و سرگردان مکنشاخ مشکن مرغ را پران مکندشمنان را کور کن شادان مکنآنچ میخواهد دل ایشان مکنکعبه اومید را ویران مکنخیمه توست آخر ای سلطان مکنهر چه خواهی کن ولیکن آن مکن
+ نوشته شده توسط حامد شكوري در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت
23:53 |