حامد شکوری :
کابوس ِ توی خوابم
یه سگه بی صاحابم
در پی ِ « گل یاسم »
در به در و پلاسم
از صبح تا شب می گردم
من یه سگ ولگردم
به هر کسی رسیدم
از لگدش رمیدم
به چشم شهر هارم ، تو تاریکی می لولم
قصه ی من همینه ، منتظر گلولم !
یه شب تو این خیابون یه شب تو اون خیابون
از ترس هر سایه و از ترس هر پاسبون . . .
رسید تیر خلاص
چقدر تنم سبک شد
انداختنم تو گونی
قصه من تموم شد
حامد شکوری :
ماهیگیر
علامت سوالی را به آب انداخت
که پاسخش
تکان سطل بر ساحل بود
دور دست پا به پای قایق ها بر سطح آب
نزدیک سر برده میان دو زانو با لرزش شانه ها
دوردست نشست خورشید در خونابه ی آب
نزدیک تکرار نام زنی در همخوانی موج ها
موج ها که از او گذشتند
پاکشان از راه خیس ِ پامچال و پونه
به کلبه برگشت
شب در آواز حشره ای گمنام بود
نشسته بر تخته سنگی
روبروی آتش
شعله ها نفرینی سوزان بالا می برند
باد هجوم برده به هر برگ
اشک تصویر ماه را تار کرده
گاهی دستش روی نیمه صورت بالا و پایین می رود
گاهی با تکه چوبی روی خاک را بهم می زند
شاید نمی داند میلی عمیق به شکاف زمین دارد
می داند روزی
قاب عکس نم کشیده بر دیوار
او را خواهد کشت .
تهرانپارس فروردین 1391
از گذاشتن هر گونه کامنت خصوصی و تحت عناوین "قشنگ بود" ، "بروزم" و امثالهم خودداری کنید . سپاس بی حد
حامد شکوری :
مرد
زيبايي نامش را به دوش مي كشيد
و مي كشيد
از زير زبان شب
حرفهاي مگو را
چيزي نگو
تا نيمه ي تاريك صورتت
ماه پيشاني سرنوشتم بماند
چه مومن نفس مي كشد صورتي
كه از تنفس آينه آمده
تنت برادر زندگي ست
غروب
از زخم زبان آسمان
در سايه روشن پياده روها
در زير باران
هيچكس جز تو
خود را دستچين خيابان ها نمي كند
قدم كه مي زني
داري خودت را از دور نگاه مي كني
شايد از خاطره خاني چشمهايت
به آغوشي رسيدم
كه مهرباني را لبخند مي زد
لبخند مي زني
شب به انتهايش نزديك
در نزديك ترين لحظه ي آسمان به زمين
قرار بود
برايم از تمام پنجره ها پرده برداري
من از دستانت قول گرفته ام
كه هر كجاي برگشتنم را
به آغوش بگيرد
